راسپینا

فصل طلایی

خسته شدم!

جدی میگم،خسته شدم!

خسته شدم از این نظم مسخره!از این که هر روز صبح ساعت پنج و نیم با سر و صدای لونا از خواب بیدارشم،تا ساعت شیش سعی کنم دوباره بخوابم،ساعت شیش بالاخره از جام بلند شم،تا ساعت شیش و نیم حاضر بشم،هر روز از زیربار صبحونه خوردن در برم، بیست دیقه به هفت برسم مدرسه، با بچه ها برم تو اون کلاس خالیه،چرت و پرت بگیم و بخندیم و بعد هم بریم سر کلاس ها.

خسته شدم از این که همیشه سر کلاس حسابان روم نشه تو چشم معلم نگاه کنم،سر کلاس زبان سعی کنم جزء شاگرد تنبلا حساب نشم،سر کلاس فیزیک ،معلم فیزیک مون ته ماژیک رو بکنه تو دهنش و من تمام مدت تلاش کنم قیافه م عوض نشه، سر کلاس جبر دستم رو بلند کنم و جواب های غلط بدم و بعد هم تا آخر زنگ کله م رو موازی با نیمکت نگه دارم. خسته شدم از این که سر کلاس های هندسه تمام مدت پای تخته باشم و سعی کنم درس رو همون جا یادبگیرم تا توجیهی برای درس نخوندنم باشه. خسته شدم از کلاس های عربی که حس می کنم برام هیچ فایده ای نداره و فقط دم آزمون جامع ها عین آدم تست می زنم که یه وقت درصدم پایین نشه،معلمه ازم درس بپرسه،بفهمه من هیچ وقت عربی نمی خونم. خسته شدم از کلاس های زبان فارسی و ادبیات که مدام با آتوسا و نگار و شادی سر تعداد واژه ها و تکواژ ها بحث می کنیم یا سعی می کنیم از معلم مون سوال های فیلسوفانه بپرسیم. خسته شدم از کلاس های زبان که همه ش دارم سعی می کنم سرشون نخوابم و به درس گوش بدم. از کلاس ها شیمی هم خسته شدم.درس های تکراری، شوخی های تکراری،خندیدن سر کلاس،خسته شدم از این که شیمی نمی خونم.از کلاس های ورزش هم خسته شدم.تعداد بچه ها خیلی زیاد شده.تمام مدت باید مراقب باشیم دست و پامون نره تو دهن هم.خسته شدم از زنگای دینی که تمام مدت باید حواسمون باشه بحث رو سیاسی نکنیم.

اصلا خسته شدم از این که هر روز هر روز پاشم برم مدرسه و اصلا غیبت نداشته باشم.

خسته شدم از این که به بابام قول دادم ناهار بخورم!خسته شدم از حرف های راننده سرویس مون.از این که هر روز از دست یکی شاکیه و همه رو به من میگه.خسته شدم از پشت سر هم بوق زدنش.

خسته شدم از این که تنها سرگرمیم همین وبلاگ و چهار تا سایته و نهایت تنوعش اینه که مثلا امروز به جای 4 تا وبلاگ،5 تا وبلاگ بخونم.خسته شدم از این که عادت درس خوندن درست و حسابی از سرم پریده و کلا درسامو رو هوا می خونم. خسته شدم از این که شبا سر یه ساعت خاص خوابم ببره و دوباره فردا صبح همه چی همون جوری باشه.

خسته شدم از این که هر شب مامانم نیم ساعت با نگاه عاقل اندر سفیه بهم خیره بشه سر این که چرا دارم پیاز های غذامو جدا می کنم یا چه جوری می تونم لوبیا پلو رو بدون لوبیا بخورم.خسته شدم از قدغن بودن سوسیس و کالباس و نوشابه و چیپس و پفک و شیرینی و بستنی.

حسته شدم از مزه های تکراری،از غذاهای تکراری،از دوست نداشتن های تکراری.من نمی فهمم مردم چه جوری می تونن هر هفته یا نهایتا هر ماه یه غذا رو بخورن و هردفعه از خوردنش لذت ببرن!من دیگه حتی پنیر پیتزا هم دوست ندارم!

دوست دارم زندگیم غیر عادی باشه!اون قدر مشغول باشم که وقت سرخاروندن نداشته باشم.دلم می خواد هرشب یه گوشه ی خونه با یه کتاب یا یه مداد تو دستم خوابم ببره و صبحا که بیدار میشم نیم ساعت به یه نقطه ذل بزنم تا بفهمم دقیقا کجام و بعد هول هولکی از جام بپرم و تند تند حاضر بشم و آخر هم از سرویس جا بمونم! دلم می خواد با دو چرخه برم مدرسه! یا با اتوبوس یا اصلا پیاده.دلم می خواد ساعت پنج بعد از ظهر یه دفعه ضعف کنم و تازه یادم بیفته که ناهار نخوردم.

دوست دارم هر روز یه ابتکار بزنم و یه غذای خیلی ساده درست کنم و بخورم.اصلا دلم می خواد اون قدر خوراکی های ناسالم بخورم که معده درد بگیرم دوباره.

دوست دارم دیر برسم مدرسه،کتابامو جا بذارم، گوشه ی کلاس یه لنگه پا وایستم،برم پای تخته تمرین بلد نباشم حل کنم.حداقل سر یه کلاس شاگرد تنبله باشم.تکلیف ننویسم،دلم می خواد کلاسارو بپیچونم بعد بشینم یه گوشه تست حسابان بزنم.دوست دارم گوشی ببرم مدرسه،سرکلاس هی به معلما اس ام اس بدم‘حواس شون پرت بشه!دلم می خواد برای یه بار هم که شده سردسته ی بچه شر های مدرسه باشم! کلاسو بذارم رو سرم،سقف مدرسه رو بیارم پایین.دوست دارم معاونا و معلما و مدیر مدرسه سایه مو با تیر بزنن! دلم می خواد سر امتحانا مراقب هی بهم تذکر بده که سرت تو برگه ی خودت باشه! دوست دارم یه برگه ی نیمه سفید تحویل معلم مون بدم،بعد که پرسید چرا،بهش بگم بلد نبودم.

خلاصه این که خسته شدم واقعا!

قبل از همه ی پ.ن. ها:خوش به حالش!

پ.ن.:هفته ی سختی بود.هم زمان با 4 نفر درگیر بودم!خب خوشبختانه سه تاش حل شد!چهارمی هم حل میشه.اصلا نشد هم نشد! کی اهمیت میده؟!البته همه ش تجربه بود.مطمئنا تو رفتارم تغییراتی خواهم داد.البته این بیت به ما روحیه داد عجیب:رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.با تشکر از فرستنده!

پ.ن.2:تصمیم داشتم بزنم زیر اون قوله اما دیگر نمی شود!مجبورم برم یه جایی! یحتمل ماجراشو خواهم نوشت!مهم اینه که مامانم باور کرد حرفمو!امید است ضایع نشویم! البته تو این مورد صلاح این است که ما ضایع شویم! اصلا بی خیال!تا خدا چی بخواد!

پ.ن.3:ملت دارن میرن عروسی!برن!من به ملت چی کار دارم؟!من فردا مرحله اول شیمی دارم!اصلا به من چه که همه تصمیم گرفتن عروسی هاشونو بندازن 4 اسفند؟!

پ.ن.4: من هم چنان به اون ویژگی به عنوان یه ویژگی مثبت نگاه می کنم. ولی خب باشه!چون تویی سعی می کنم همیشه اون جوری نباشم!نمونه ش هم همین پست! پیشرفتم خوب بود استاد؟!نیشخند(خب از فردا این جا میشه مکان عزاداری!شوخی کردم!ببخشید!)(مخاطب خاص جان!الان فهمیدی منظور منو؟!قضیه ی دارن شان!)

پ.ن.5:اینم از این(الان ذوق کن بغل دستی!(چه قدر دارم برای مخاطبین خاص می نویسم!(البته بغل دستیش ایهام داشت فجیع!))):

پ.ن.6:آخی!بمیرم!این بچه تو بغل من خوابش برد!(برادر را می گوییم!)

پ.ن.7:اینم برای یه مخاطب خاص دیگه!من این متن رو چند روز پیش نوشتم!نه الان!

پ.ن.8:این می تونه آیا یه بازی وبلاگی باشه؟بنویسید دیگه!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

رسیدم خونه در زدم،محمدمتین درو باز کرده،سه بار بهش سلام کردم،عین سه بار گفته:«بابا نیست که!» حالا نگو انتظار داشته بابام اومده باشه،من اومدم. آخر گفتم:«سلام نکنی من برمی گردم میرما!» آقا رضایت دادن سلام کنن بالاخره!

از در رفتم تو، باز میگه «بابا نیومد که!»

میگم:«پس آبجی هویجه؟!»

میگه:«نه!چغندره آبجی!»

 - خنثی

پ.ن.:این یه هفته هم من زنده بمونم،قول میدم شنبه برم بگم!قول!

پ.ن.2:با دوستان قرار گذاشتیم من فامیلیمو عوض کنم بذارم:«اکبری نژاد فروتن پور سرابی منش واعظ آبادی حجاب مند متوجه»! نبود؟! من دارم میرم ثبت احوالا!

پ.ن.3:این هم عکس این اعجوبه ی قرن.آسایش نداریم ما که!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

بر اساس گزارش رسمی ؛ زندگی خوب و شاد و آرام است
نهراسید گوسفندان عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است
بر اساس گزارش رسمی ؛ بهترین سال ، سال جاری بود
پر تحرک ، پر از نشاط و شتاب ، مثل خرکیف و خرسواری بود

بر اساس گزارش رسمی ؛ روزنامه زیاد و آزاد است
شاید از آزادی زیادی ، چند تا روزنامه مازاد است
شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات
رو به روی لباس شخصی ها ، قلدری می کنند مطبوعات

بر اساس گزارش رسمی ؛ دشمنان بی شعور و نادانند
بیست و سی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟
تا ببینند کارها خوب است ، تا بخوانند وضع مطلوب است
ملت آزاد و راضی و خندان ، دولت از هر لحاظ محبوب است

بر اساس گزارش رسمی ؛ هیچ کس ، هیچ وقت ، هیچ نگفت
نه صدای گلوله ای برخاست ، نه کسی روی خاک در خون خفت
بر اساس گزارش رسمی ؛ عده ای ناگهان یهو مُردند!
عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند!

بر اساس گزارش رسمی ؛ گم شده خط فقر در ایران
شایعات است فقر و بیکاری ، شایعاتی که عده ای نادان
بی جهت پخش می کنند آنرا تا بگویند زندگی سخت است
ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است

بر اساس گزارش رسمی ؛ مُرد بیکاری ، تورم مُرد
چند موجود زنده را اما ، موشک ما به آسمانها برد
بر اساس گزارش رسمی ؛ علم و آزادی و رفاه اینجاست
غیر ما ، در تمام کشورها ، از فساد و گرسنگی غوغاست

در اروپا به ویژه آمریکا ، مردم از فقر لخت و عریانند!
بی خبر از ستاد یارانه ، چیزی از خوشه ها نمی دانند
بر اساس گزارش رسمی ؛ غرب در حال سرنگون شدن است
دولت مقتدر ، فقط ماییم ، دولت ما چراغ این چمن است

بر اساس گزارش رسمی ؛ گاو پروار مش حسن خوب است
علف و کسب و کار ، پربار است ، جنس چینی زیاد و مرغوب است
بر اساس گزارش رسمی ؛ چین و روسیه اهل اسلامند
در میان تمام کشورها ، این دو از هر لحاظ خوشنامند

بر اساس گزارش رسمی ؛ چاوز از بیخ و بن مسلمان است
سندش را نشان نداده ولی ، سندش هست گرچه پنهان است
بر اساس گزارش رسمی ؛ همه خوشحال و خنده رو هستند
عده ای ناگزیر می خندند ، عده ای ناگزیر سرمستند

خنده دار است روزگار آری ، خنده دار است حال و روز همه
مشت سنگین روزگار مگر ، بزند ناگهان به پوز همه
سر به راه و مطیع و جان سختیم ، بر اساس گزارش رسمی
زندگی می کنیم و خوشبختیم ، بر اساس گزارش رسمی !!!



شعر از اسماعیل امینی منبع:وبلاگ ترنم

پ.ن.:مطمئن نیستم همیشه بتونم در مورد خودم کوتاه بیام،هیچ ادعایی هم ندارم.اما در مورد دوستام امکان نداره کوتاه بیام.مخصوصا وقتی تو نبودشون این قدر راحت در مورد اونها قضاوت بشه.امکان نداره!

پ.ن.2:چندجایی این جمله رو خوندم و شنیدم:«از خوبی های دیگران برای خودت دیواری بساز.پس هروقت به تو بدی کردند یک آجر از آن دیوار را بردار.مبادا تمام دیوار را خراب کنی!» جالب نیست؟هیچ جا نگفته بعد از این که آجره رو برداشتی چی کارش کن!چون احتمالا کسی که معنی این جمله رو می فهمه اینو هم باید بدونه که کسی بهش نگفته حق داری آجر رو پرت کنی دقیقا تو فرق سر طرف!البته....احتمالا!

پ.ن.3: ترجیح میدم وقتی می خوام از سفرهام برای کسی عکس بفرستم خودم تو اون عکسه نباشم و مثلا یه منظره باشه.و الا تو زندان هم میشه جلوی یه دیوار وایستاد و عکس دسته جمعی گرفت!

 

 

ساحل «بیگدوی»-اسلو-نروِژ

چند روز بعد نوشت:بالاخره یافتم بعد از دو روز! نمی دونم چرا هر چی می گشتم آهنگ های خواجه امیری رو پیدا نمی کردم!امروز که تو مدرسه با نوشین و نگار هی این آهنگه رو خوندیم! اون یه تیکه که میگه دلگیرم از دست خودم رو خیلی دوست دارم.البته دقیقا همون یه تیکه نه جمله ی بعدیش!نیشخند

من می دونم که برای وبلاگ آهنگ باید ترجیحا بی کلام و آروم باشه و به قالبم هم اصلا نمی خوره این آهنگه،ولی قشنگه دیگه!یه مدت هی قالب عوض می کردم،حالا زدم تو کار تعویض آهنگ!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

 

تجربه ثابت کرده وقتی یه کاری رو دوست داری؛هر قدر هم که روش وقت بذاری ازش خسته نمیشی.اما وقتی یه کاری رو دوست نداری....کافیه نیم ساعت روش زمان بذاری تا بمیری از خستگی! باید بگم دیروز یکی از خسته کننده ترین روز های عمر من بود.نه فقط به خاطر این که 7 صبح بیدار شدم و 2 نصفه شب خوابیدم(جمعه بود مثلا!) و به جز زمان غذا و نماز فقط نیم ساعت استراحت داشتم؛به خاطر این که باید یه چیزایی می نوشتم که کلا بهشون اعتقاد نداشتم.واقعا هم نمی دونم کی بود که من رو به این کار وادار کرده بود! البته داشتن یه سری تجربیات باعث شد کمتر انرژی مصرف کنم.نمونه ش یه سال درس خوندن تو مدرسه ی شاهد و داشتن همین وبلاگ.وای که چه قدر دلم برای این جا تنگ شده بود!

دیشب بابام می گفت:هر کدوم از این نوشته ها که رو هر کس تاثیر بذاره؛تو هم تو اون ظلم شریکی.

کاش اینا رو پریشب می گفت!دیشب که دیگه کار از کار گذشته بود و کار اون وبلاگ تموم شده بود.فکرشو بکن!نصفه شبی جوگیر می شدم پاکش می کردم مثلا!

خب الان تصمیم دارم غیرمستقیم بحث رو عوض کنم!نیشخند

کارنامه هامونو دادن!خب که چی؟!اصلا چه اهمیتی داره؟!برای من فقط این مهمه که یه روز از طرف خود مدرسه مارو نگه داشتن و نذاشتن بریم ورزش؛بعد به خاطر همون غیبت نمره ی ورزشم شده 19! خب اشکال نداره! ما به این جور مسایل عادت داریم!سال دوم راهنمایی تک تک نمره هام بیست بود تو کارنامه به جز....به جز....پرورشی!بلی!یادمان است آن روز را.تا شبش به معلمه فحش دادیم و احتمالا دفعه ی اول و آخرمان بود که به معلم جماعت فحش می دادیم! آخه می دونی مشکل چی بود؟! من و محیا و مریم با هم یه تحقیق داده بودیم و تقسیم وظایف بدین شرح بود:محیا کاغذ و چاپ،مریم طلق و شیرازه،ومن هم فقط تحقیق! بعد به اون دو تا نمره داده بود،به من نه!می گفت تو تحقیق نیاوردی! می گفتم آخه معلم گرامی!برو کمدت رو بگرد،ببین اسم من و این دو تا رو جلد نوشته شده. عه خب طرف قاطی داشت دیگه! سال بعد من رفتم شاهد،یه روز رفتم به بچه ها سر بزنم،منو تو حیاط دیده،حالا 6 ماه هم از سال گذشته ها،به من میگه تو چرا نمیای مدرسه؟!

فاجعه رخ داده!باور کنید من همونیم که پارسال تفاوت رتبه ی عمومی و اختصاصیش حدود 400 تا بود! امسال عمومیام سه تا از اختصاصیام زده بالا!آخی بمیرم!هی یاد دبیر حسابان میفتم!فکرشو بکن!همه چی،دقیقا همه چی،بالای 80،اون وقت حسابان 52!امروز بهم گفت منگل!حق داره.من جای اون بودم پا می شدم خودمو(شخص کژدم رو!)) خفه می کردم!البته منگل خیلی غیرعادی نیست،فقط مشکل اینه که تا حالا مستقیما بهم فحش نداده بود.اون روز هم نزدیک بود سرم داد بزنه!اما بچه ها می گفتن من دقیقا این شکلی شده بودم:استرس .به نظر من به خاطر همین سرم داد نزد!چون می دونسته که اگه چنین کاری بکنه باید دیه بده!

اردوی اصفهان هم بد نبود!خوب بود!سلام می رسوند پل خواجو!من نوشتن خاطراتش رو شروع کردم ولی تموم شدنش با خداست!آخه خاطرات اردوی مشهد پارسال هم هنوز تموم نشده!

دلم می سوزه واسه این پسره!کدوم پسره رو بی خیال!بیچاره هیچ وقت هیچی نگفته ها!ولی من عجیب دارم ازش انتقام می گیرم! کافیه نتایج کنکور دانشگاه آزاد امسال بیاد.یا مثلا یه سری اخبار دیگه منتشر بشه یا نتایج کنکور اصلی مون برسه....وای که چه شود!

این خاطره هه مربوط میشه به دو ماه پیش.قرار بود همون دو ماه پیش بذارمش!الان هم تصمیم داشتم فقط اینو بذارم!یه مطلب جامع و کامل هم نوشته بودم در مورد معلم هامون که نمی دونم کجای کامپیوتر قایم شده!امیدوارم پیداش کنم.

سر کلاس فیزیک دیدم یکی داره بای بای می کنه!برگشتم ببینم چیه خبره که دیدم یکی از بچه ها میگه کژدم اینو بده به رژین.تا اومدم ببینم چیه یهو یه چیزی اومد سمتم و منم از تو هوا گرفتمش و حس کردم دستم داره می سوزه! نگو طرف اتودشو پرت کرده و به ذهن مبارکش هم نرسیده که حداقل نوکشو بده تو بعد پرت کنه!

کلاس فیزیک را به پایان رساندیم و رفتیم بتادین زدیم به ضخم همایونی!زنگ بعد به این نتیجه رسیدیم که نوک اتوده هم چنان در دست مان است!از شانس ما این خانم مسئول کتاب خونه(!) هم نبودن یه چسب زخم ازشون بگیریم حداقل!اول تشریف بردیم پیش پرستو(تجربی)،تا دست مان را دیدند فرمودند:«اییییییییی!» ما هم فرمودیم:«ای خاک!این قراره دکتر بشه؟!»

پس به همراه درسا رفتیم مطبخ مدرسه یک عدد سوزن ته گرد را داغ نمودیم و انداختیمش زمین!دوباره شستیم و داغ نمودیم بعد دیدیم هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیم برای دست مان!

حانیه و غزاله وسط حیاط بودن.رفتم به حانیه گفتم تو که قراره دکتر آینده باشی بیا این نوکو از تو دست من دربیار.

حانیه فرمود:«باشه کژدم!فقط جیغ و داد نمی کنی که حوصله ندارم!»

با خودم گفتم:«بسم الله!معلوم نیست چی کار می خواد بکنه!»

دو تایی با غزاله افتاده بودن به جون دست من.منم کلا رومو کرده بودم اونور فقط حرفاشونو می شنیدم.

_ تو محکم دستشو بگیر،من با این سوزنه درش بیارم.

_ یه وقت دستش تکون نخوره!

_ می خوای من بگیرم.فقط سوزنو این جوری فرو کن تو دستش!

_ چه باحال!خون نمیاد!

بعد مثل این که تصمیم گرفته بودن ببینن تا کجا دست من خون نمیاد!چون حس کردم الان سوزنه از اون ور می زنه بیرون!

درسا و نگار هم اون وسط وقت گیر آورده بودن وایستاده بودن جلوی من،مثلا داشتن دلداری می دادن!

_ کژدم!تحمل کن!تو می تونی!دردت اومد دست منو فشار بده!

همین موقع ها زهرا اومد.همین جوری که داشت با دستش اشاره می کرد به حانیه گفت:«ببین!این جوری سوزنو بکن تو!»

من دیگه طاقت نیاوردم،دادم رفت هوا:«عه!مگه داری بیل می زنی؟!دستمو نابود کردید!ولم کنید اصلا!غلط کردم!»

پزشکان آینده که فرصت اولین عمل جراحی شون رو به دست آورده بودن،ول کن دست من نبودن!

آخرش زنگ خورد و با هزار تا بدبختی دستمو از دست حانیه کشیدم بیرون و دو سرعت تا طبقه دوم! تا ظهرش حانیه رو می دیدم قایم می شدم!

یعنی فقط خدا رحم کرد سوزنه رو تو دستم جا نذاشتن!و البته این که من واکسن کزاز زده بودم !

خب!الان یه جور خالکوبی غیر بهداشتی کف دستم دارم!

راستی!یه چیزایی هم در مورد برادر گرامی مان محمدمتین خان!

اون روز نمی دونم چی کار کرده،بهش میگم «من از دست تو چی کار کنم بشر؟!»

نیم ساعت راه افتاده بود دنبال من هی می گفت «بشر تویی!»

یه بار هم اومده بود بغل من،هی لپ من رو می کشید بهم می گفت:«فسقلی!»

آخر گفتم :«من آبجیم،تو فسقلی!»

از اون روز هی میاد بغل من میگه:«من آبجیم،تو فسقلی!»

به من میگه بیا کشتی بگیریم،رفتم وایستادم جلوش میگم بهم یاد بده باهات کشتی بگیرم، اومده پامو بغل کرده میگه «بیفت!»

دیشب هم رفته تلفن رو گذاشته رو بلندگو تا صدای بوقش بلند شده اومده میگه :«بیا!آهنگ گذاشتم!»

خلاصه این که فیلمیه برا خودش!یعنی به معنی واقعی کلمه عاشقشم!

حیف که واقعا وقت ندارم اینا رو تو وبلاگ خودش بنویسم.شرمنده داداشی!

پ.ن.:این عکس سه تا از عروسکامه.اونجوری نگام نکن!خودم می دونم چند سالمه!تو نمی دونی این عروسکا چند سالشونه! اون صورتیه که فقط دو ماه از من کوچکتره....عه!یعنی از درسا و نگار بزرگتره! اون دوتا قرمزا هم حداقل 8 سال رو دارن.

اسماشونم:صورتیه وقتی من 8 سالم بود اسمش مائده بود.الانو نمی دونم! قرمز کلاه داره ستاره س و البته اسم مستعارش تربچه س! اون یکی هم خودش شناسنامه داشت! اسمش "لی" بود!از همه بیشتر هم ستاره هه رو دوست دارم!

 

 

 

پ.ن.2:خب اینم یه پست طولانی!حالا دیگه یه مدت خداحافظ!یه عالمه امتحان برای خودم ردیف کردم پشت سر هم!راستی آهنگ وبلاگم هم شد همون قبلی.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

خوش مان آمد از این بازی!می نویسیمش!

خب اول از همه از اون قرمز گنده هه شروع می کنیم!اون پشتی اتاقه و هیچ ارتباطی به کیف من نداره!

اون مشکیه کیفمه!اسم خاصی هم نداره!اسمش «کیفه»ما این کیف را بسیار دوست می داریم برعکس اون یکی قرمز و آبیه که اکثرا می بریمش مدرسه!الان هم برای این که صاف وایسته جزوه های فیزیکم رو گذاشتم توش!بالاخره فیزیک باید به یه دردی بخوره دیگه!

اون سبزه که بهش آویزونه یکی از دوست داشتنی ترین تخم مرغ شانسی های منه که حداقل ده سالشه! یه ماشین قدیمیه.خودم حلقه ی جاکلیدی بهش وصل کردم.البته هر دو سه هفته یه بار این جاکلیدی عوض میشه.مثلا میشه برج ایفلی که پارمیدا بهم داده یا اون صدفه که پارسال خریدم یا اون فیل چوبیه که مادرجان از هند خریدن(و هم سن خودمه!)

خب!اون آبیه جامدادی مه.جامدادی از اون وسایلیه که تازه دو سه ساله به کیف من راه پیدا کرده!قبلش خودکارامو می ریختم کف کیفم!وسیله ی مفیدیه!به درد می خوره!پیشنهاد می کنم استفاده کنید!

اون جسم شیشه ای که به جامدادیم تکیه داده،خط کشه!اما نه یه خط کش معمولی!اول دبستان که بودم روز شهادت حضرت معصومه رفتم یه دکلمه خوندم و اونو جایزه گرفتم!بعد از این خط کش حدود 47 تا خط کش شکوندم اما این یکی فعلا سالمه!

اون نارنجیه کاتره!که از تولد پارسالم رفته تو کیفم!حالا داستان این که چرا درسا برای تولد من کاتر خریده برمی گرده به دو سال پیش که ما اول بودیم!

باقی محتویات جامدادیمه.دو تا اتد سه دهم و نه دهم(بالاخره به این نتیجه رسیدم که با اتد سه دهم تست زدن خیلی احمقانه س! بنابراین یه نه دهم هم گرفتم!) دو تا ماژیک که موقع خریدن با خودم لج کردم و یکی شو صورتی گرفتم! اون خودکار قرمزه هم قرمز نیست!آبیه!و من به شدت بهش علاقه دارم.او پرگاره هم از سوم دبستان با من بوده! کاغذ غلط گیرم رو هم کندم که تبلیغات نشه! خودکار قرمز کلا جایی تو کیف من نداره.اصولا به جاش از آبی کمرنگ و سبز کمرنگ استفاده می کنم.

یه جسم فلزی هم اون وسط هست که من فقط زمانی می بینمش که دارم کیفم رو عوض می کنم!یه معمائه که یه سالی میشه دست منه. خب چی کار کنم ازش خوشم نمیاد.اصلا حس خوبی نسبت بهش ندارم!تنها تاثیری هم که رو زندگی من داشته خرید 4 تا بستنی بوده!

اون آبیه دفترچه یادداشته.کلا سعی کردم داغونش رو بگیرم چون هر وقت یه دفترچه ی قشنگ می گیرم حیفم میاد توش بنویسم و می مونه تو قفسه!

اون سیاهه یه سنگه.همین بس که یه سنگه.خوش به حالش که سنگه.همیشه تو کیفمه.بی خیال داستانش.

ردیف پایین سمت راست یه رضایت نامه س که بهمون دادن و جمع نکردن! از پنج شنبه مونده تو کیفم!

بغلش یه تعداد استیکره برای چسبوندن به در و دیوار!اون زردا هم چسبن برای علامت گذاری صفحات کتاب.

کناریشم یه صفحه س که روش چند تا دعاس.از پارسال روز عرفه که با مدرسه رفتیم مسجد تو کیفمه.اون جا بهم دادنش.

اون آبیه هم دفترچه ی نکاته.برای بعضی از امتحانا فقط اونو می خونم!مثل شیمی.

اون دفترچه ی سبز با روان نویسی که همیشه کنارشه اصولا هرجا من باشم هست.به هر حال ممکنه یه نفر از روی کنجکاوی دلش بخواد چرندیاتی که من می نویسم رو بخونه.اما در یک اقدام بی سابقه تصمیم دارم نبرمش اصفهان.(داریم میریم اردو!)

اون سفیده که روش یه پاندای رقاص از زوایای مختلف کشیده شده یکی از کیف پول های جلف منه! البته این از بقیه کمتر جلفه! اون یکیا یا صورتین و روشون قلب دارن یا قرمزن.به هر حال من تا حالا خودم کیف پول نخریدم.همه ش هدیه س.

آخر آخر اون دوتا عکس رو معرفی می کنم که مربوط میشن به جلد دو تا از دفترام.می خواستم دفترامو بندازم دور،اینا رو بریدم نگه داشتم.یکیش عکس 4 تا گله،یکیش هم دو تا شمع.

جالبه!یه چیزایی بود که فکر می کردم تو کیفمن!اما نبودن!باید بگردم پیداشون کنم!

پ.ن.:یه مدت تیک گرفته بودم مثل این که!به تقلید از دو سه نفر هی عینکم رو با انگشت هل می دادم بالا.نه؛تو این حرکت هیچ مشکلی وجود نداره.واقعا هیچ اشکالی هم نداره.اما مشکل این جاست که من هیچ وقت تا حالا عینکی نبودم!

پ.ن.2: فکر می کردم خیلی قوی تر از این حرفا باشم!واقعا نمی دونستم چند تا اتفاق ساده  می تونه این قدر روم تاثیر بذاره! چند روزه مثل قورباغه روزی دو وعده می گرییم!امیدوارم تو اردوی اصفهان این قورباغگی رو بتونم بذارم کنار!

پ.ن.3:ملت نمیرن اردو که با خانواده برن سفر،خانواده ی ما دارن مارو می فرستن اردو،خودشون میرن سفر!

پ.ن.:وای خدایا!من چه جوری تو روی معلم حسابان مون نگاه کنم با این گندی که تو آزمون زدم؟!آخی بمیرم!تنها کسیه که من واقعا سعی دارم سکته ش ندم!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط کژدم نظرات ()

پ.ن.:من که آدم نیستم.یه تکه سنگم.از من که گذشت.حداقل یه چند تا لگد بهم بزن تو آروم شی.فقط نمی دونم چرا سرم این قدر درد می کنه.مهم نیست.حتما سرما خوردم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

می دونم خیلی ضایع س که ساعت شش و نیم بعد از ظهر روز جمعه با مانتو ی مدرسه و کوله پشتی پر از کتاب بیرون از خونه باشی اما من واقعا دلم پفک می خواست!

توضیح:بعد از یه ماه و چند روز،یه امروزو ما تعطیلیم!

یه معلم هندسه داشتیم(و هنوز هم داریم!)این بشر اعتقاد داشت(احتمالا هنوز هم داره!) که «بی شعور» فحش نیست!

یکی شعور هندسه نداره،یکی شعور آشپزی نداره،یکی شعور خیاطی نداره،یکی شعور گلدوزی نداره و ...پس اینا هرکدوم در یه زمینه ای بی شعورن!پس نتیجه می گیریم که بی شعور فحش نیست!

«بی جنبه » هم فحش نیست!(اینو من میگم!)یکی جنبه ی شوخی کردن نداره،یکی جنبه ی دست انداختن نداره،یکی جنبه ی موفقیت نداره،یکی هم مثل من جنبه ی پفک خوردن نداره!اما خب ممکنه طول بکشه تا هر کسی متوجه بشه خودش جنبه ی چیو نداره.مطمئنا من اگه دیروز می دونستم پفک بخورم این شکلی میشم(این شکلی:هیپنوتیزم(نه نه!منظورم هیپنوتیزم نیست!منظورم سرگیجه س!)و مقادیری هم اینجوری:سبز) ،با اون ریخت و قیافه نمی رفتم پفک بخرم!

چند وقت پیش شنیدم یه خانواده ای پفک خوردن،همه شون با هم به لقاء الله پیوستن!باز خوبه من یه ته جنبه ای دارم واقعا!

البته این داستان یه پیام آموزنده هم داشت.من فهمیدم چرا تو راهنمایی بهم می گفتن «پاستوریزه»!

پ.ن.:چه قدر واقعا جالبه که من وقتی تصمیم می گیرم یه مدت ننویسم،هی پشت سر هم می نویسم!خب این باعث میشه که اون پستی که قرار بود هفته ی دیگه بذارم هی کوتاه تر بشه.

پ.ن.2:این که من از این به بعد آخر هر پست یه عکس می ذارم هم نشون میده که جنبه ی یه چیز دیگه رو هم ندارم!این که پرشین بلاگ امکان آپلود عکس گذاشته رو میگم!

پ.ن.3:«چه در دل من،چه در سر تو،من از تو رسیدم به باور تو،تو بودی و من،به گریه نشستم برابر تو،به خاطر تو،به گریه نشستم،بگو چه کنم....»من دیگه حوصله ندارم بنویسم،اگه اسپیکر رو روشن کنی همکارم(!)ادامه میدن! هر چند من عاشق آهنگ قبلی وبلاگم هستم اما اولا گفتم یه تنوعی بشه دوما دیگه صبح تا شب این آهنگه رو زمزمه نکنم!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

چه قدر دلم برای روزهای دور تنگ شده.....

آخر ماه که میشد، من و سعیده و محیا و سبزی و یوسف،سکه ها ی پنجاه تومنی که ته جیب مون مونده بود رو درمیاوردیم، می ذاشتیم رو هم باهاش یه بسته چیپس و یه دونه سس قرمز می خریدیم و می نشستیم رو میز پینگ پنگ کنار حیاط .بسته ی چیپسو مثل یه سفره باز می کردیم وسس می ریختیم روش و با هم چیپس می خوردیم! تازه بعضی وقتا پنجاه تومنا میشد صدو پنجاه تومن،اون وقت هرکس برای خودش یه بستنی عروسکی می گرفت! چه قدر خوش می گذشت!چه قدر کوچیک تر از الان بودیم!

اونجوری نگاه نکن!تو کلاسمون «مریم» زیاد داشتیم،یکی شونو «یوسف» صدا می زدیم،یکی شونو «سبزی»البته بقیه رو هم با فامیلی هاشون!کلا «مریم» نداشتیم!نیشخند

پ.ن.:اینجا رو که درست کردم،مثل یه «قدح اندیشه» بهش نگاه می کردم.اما حالا می فهمم دایره ی لغاتم اون قدر وسیع نیست که بتونم همه ی فکر ها ی اضافه مو بریزم اینجا.کاش ... بی خیال!راستی من که رحلت کردم(!)، این «رشته ها ی بخار مانند نقره فام» دست کی میفته؟!دست محمد متین شاید!یادش بخیر،از اولین کلمه هایی که موقع زبون باز کردن می گفت،«کوییدیچ» و «کوییرل»بود!به خاطر استعداد شگرفی که این بچه داشت،من و لونا یه مدت «هری»صداش می زدیم!راستی یام باشه تو اولین فرصت بعد از کنکور، حداقل جلد هفت رو یه بار دیگه بخونم.مژه

پ.ن.2:وقتی می خوایم وارد نوجوونی بشیم یه عالمه موج منفی می فرستن که آره خیلی سن بدیه و فلانه و اینا.اما چرا هیچ کس نمیگه وقتی به خودت میای و می فهمی یه سال دیگه بیشتر نوجوون نیستی،هر روز بیشتر رو به نابودی میری؟فکرشو بکن! سال دیگه این موقع من هیجده رو تموم کردم،رفتم تو نوزده.هیچ وقت فکر نمی کردم یه دختر هیجده ساله این قدر بچه باشه.هیچ وقت!

پ.ن.3:از این عکسه خوشم اومد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ توسط کژدم نظرات ()


Design By : Pichak