راسپینا

فصل طلایی

1-هورررااا...!هورا

تموم شد!خوش حالم!خیلی خیلی خوش حالم!بالاخره امتحان رو هم دادیم!

ولی چه اردو مطالعاتی ای داشتیم این هفته!نه خیر!نمی نویسم!قرار شد بذاریمش واسه وبلاگ مدرسه!

حالا اگه اجازه دادن این جا هم می نویسمش.

به هر حال خوش حالم!امروز داشتم فکر می کردم که بعد از مدت ها زمانی اومدم خونه که هوا روشن بود!

2-مهمونی شب قبل از امتحان!:

دیشب مهمونی دعوت بودیم.طبق معمول اکثریت پسر بودن.به اون شدت که فکر می کردم افتضاح نبود!

چهارتا خانواده بودیم که از پنج شش سال پیش هم دیگه رو می شناسیم.به عبارتی حدود دو سال حداقل هفته ای یه بار هم دیگه رو می دیدیم و حداقل با هم به یه پیک نیک یا مسافرت کوتاه می رفتیم.اما بعد از مدتی هم دیگه رو کمتر می دیدیم تا الان!

دلیل آشنا شدنمون هم همکار بودن پدرهای این خانواده هاست.

راستش ما حدود سه سال به خاطر شغل پدرم،تو کشور نروژ زندگی کردیم.کلا زیاد با هم خاطره داریم.

خانواده ی آ.!:

آقای آ.معمولا وقتی غذامونو می خوردیم در مورد گرسنگان آفریقا حرف می زد!ابرو

خانم آ.با کوچکترین حرفی به سرعت شوخی درست می کنه و کلی می خندونه!

پسرشون:وقتی یادم میفته که یه زمانی هیچ جا نمی رفت که درس بخونه و الان به جای دانشگاه داره می ره سربازی،کلی خندم می گیره!قهقهه

دخترشون:تو نروژ که کار ما دوتا کلا گیس و گیس کشی بود!

خانواده ی ص.:

آقای ص.:خیلی باحاله!دیشب وقتی از در اومد تو و محمد متینو دید،عصا هاشو فورا گذاشت زمین(مثل این که تصادف کرده و پاش شکسته) و با تمام سرعت دوید طرفش و نشست کنارش!

خانم ص.:خاطره ی خاصی ازش یادم نیست ولی کلا ازش خوشم میاد!

پسرشون:اون اولا که اومده بودن نروژ،با دوستم بهش نروژی یاد می دادیم و کمکش می کردیم تکالیفشو حل کنه!

اون یکی پسرشون:یه بار نزدیک بود دماغشو بشکنم!باهاش لج افتاده بودم خب!

خانواده ی ز:

آقای ز:کلا یه قیافه ی آشنا داره!هفته ی اول که اومده بودن نروژ با هم رفتیم مسافرت.

خانم ز:اینم یه جور خاصی باحاله!

پسرشون:یه مدت باهاش هم کلاسی بودم.تو پنجم دبستان.مدارس نروژ که دیگه دختر و پسر جدا نبودن!

اون یکی پسرشون:وقتی ببینیش کاملا می فهمی ضرب المثل« فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه »چه مفهومی داره!یه بار می خواست منو بزنه،اون قدر دوید دنبالم که آخر باباش اومد گرفتش!فکر کنم امسال دوم یا سوم دبستان باشه!

اینم یه سری از گفت و گو های دیشب:

یاسمن(دختر خانواده ی آ):فردا امتحان تیزهوشان داریم.سخته!من امتحان نمی دم!

من:نه بابا برو بده.آسونه قبول شدنش کاری نداره فقط یه کم دقت می خواد.

یاسمن:چندتا سوال هوش ازم بپرس ببین بلدم؟

من:من امتحان راهنماییشو ندادم اما یه کتاب داشتم،از اون چندتایی یادمه.آهان!برادر خاله ی خواهرت با تو چه نسبتی داره؟

بزغاله:دای..

من:هیس...!بذار فکر کنه!

یاسمن بعد از نیم ساعت:دایی دخترخاله و پسرخالم!خنثی

من:آهان!اون وقت دایی دخترخالت و پسرخالت،دایی تو نمی شه احیانا؟!

یاسمن:آهان!عموی دختر خالم و پسر خالم!

من:ببین بزغاله گفتا!

یاسمن نیم ساعت بعد:داییم می شه دیگه!نیشخند

***

بابام:بریم دیگه یواش یواش.

آقای ز.:کجا؟!زوده حالا!

بابام:دیگرانو نمی دونم اما این کژدم ما فردا امتحان داره،من باید زود برم.

آقای ص.:اا...!کژدم جان امتحان استثنایی داری؟!چی بود؟!آهان تیزهوشان!خنثی

3-مدرسه روز قبل از امتحان!:

چی بگم دیگه؟!فقط سیب زمینی و موز نبودیم که جناب معاون محترم و خانم مدیر ،اینا رو هم به لقب هامون اضافه کردن!

جناب معاون این بار ازمون خواستن که مثل تراکتور باشیم!می خواستم بپرسم« تراکتور سازی تبریز؟!»،که گفتن باید اراده مون مثل تراکتور همه چیزو بزنه کنار!عد هم که ما حرفشونو تایید نکردیم،گفتن اگه چهارتا گوسفند این جا بودن حداقل من بهشون امیدوار بودم چون به گوسفند هرچی بگی حداقل یه بععع..می گه!

بی ربطانه:

1-من بازم اردو مطالعاتی می خوام!حوصله ندارم برم سر کلاس!گریه

2-اون آهنگ همه چی آرومه رو شنیدین؟!حتی نمی دونم خوانندش کیه اما وقتی بهش گوش می دم حس می کنم واقعا همه چی آرومه!مژه

3- دارم به حالت عادی برمی گردم!امروز بعد از مدت ها گشنم شد!تعجب

4- دوست دارم مثل دختر مدیرمون باشم!شجاع!بدون ترس از این که نمرم کم بشه!حسنی هم بد نیست!دختر معلم عربیمون.

5- معلم عربیمون رفت!معلوم نیست سال دیگه با ما کلاس داره یا نه!گریه

6- خانم م.و خانم ق. عزیز!به خدا من به شوخی گفتم که باهامون مصاحبه کنید و بزنید تو مجله!

7- امروز یه جمله گفتم،دیدم یه کم برام عجیبه ها!یه کم که فکر کردم،دیدم تا حالا این جمله رو نگفته بودم!:

«دوستت دارم!»اینو به محمد متین گفتم!برای اولین بار تو عمرم!حالا اگه یه کم هم از محیا تقلید کنم،باید بنویسم:

همتونو دوست دارم!خیلی زیاد!


نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٧ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

 

می دونی بد ترین چیز تو دنیا چیه؟پیش یکی باشی اما دلت براش تنگ شده باشه.نه برای خودش،برای اونی که قبلا بود.

از دستم ناراحتی؟چرا هر چی می پرسم نمی گی آره؟می دونم از دستم ناراحتی .حق داری.اونی که می گفتی یه دختر خوب بود اما من خیلی بدم.بد تر از اونی که بشه فکرشو کرد!

از دست خودم عصبانیم.خیلی عصبانی!

تا حالا این قدر مطمئن نبودم که یکی از دستم ناراحته.من حس ششم قویه ها!

دلم برات تنگ شده!خیلی!

دوست ندارم توبیخ بشم!به هیچ عنوان!

خودت گفتی خودت باش!

ببخشید!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

 

 

این مطلب دقیقا از رو سایت مدرسه با همین عنوان کپی شده !البته قسمت تو پرانتزو که دیگه خودم اضافه کردم!

من که به طور کلی آدم متواضع و فروتن و افتاده و از این جور چرت و پرت ها(!)هستم!

اما خب یکی گفت که بنویس ما هم نوشتیم.البته قرار بود ننویسم چون فردا امتحان فیزیک و ریاضی دارم و ممکنه وقت کم بیارم اما دیگه نوشتم.

البته آدم نمی تونه هرچی اسم و فامیل توشه رو این جا بنویسه به خاطر همین اسم ها یه تغییراتی کرده.

 

مسابقات بین المللی ریاضی IMC کره جنوبی

 جالبه بدونید که فقط یک تیم یعنی فقط 4 تا از گلای سلام سبز رفتن مسابقات ریاضی انجمن علمی و آموزشی معلمان ریاضی تهران (TMTS) شرکت کردن . این مسابقه مقدمۀ مسابقات جهانی کره جنوبیه . فکر می کنین نتیجه چی شد ؟؟؟؟

بله تیم 1 دختران پایه اول دبیرستان بین 102 تیم . این یعنی بی نظیر. حالا این عزیزان روز 28 فروردین در مسابقه مرحله 2 شرکت می کنن . توی این مسابقه 4 تیم برای مسابقات جهانی کره انتخاب می شن.

خدا کنه دخترای خوب مدرسه بتونن در مرحله بعدی هم موفق باشن. ما که دعا گو هستیم.

اسم این نازنینان عبارتند از : درسا ط.، کژدم زهرآگین، بزکوهی ، نوشین ق.



امروز هم ازمون کلی عکس گرفتن و سر صف هم تشویقمون کردن و از این جور مسخره بازیا دیگه!

کلی هم معروف شدیم!

مطلب قبلی رو هم بخون.ماله دیشبه.خواهش می کنم!

تا امروز صبح فکر می کردم یکی مونده به آخر شدیم!

هم اکنون نیازمند دعای سبزتان هستیم!بنیاد امور ریاضی های خاص!نیشخند

 

روز بعد نوشت:

 

ما یه معاون آموزشی داریم که کلا علاقه ی عجیبی داره که با زدن تو ذوق بچه ها  باعث پیشرفتشون بشه.ما این شخصو خیلی کم می بینیم اما هرچند وقت یه بار میاد تو کلاسمونو و ما رو کلا از درس و زندگی نا امید می کنه و میره!

نمونش وقتی بود که مدرسمون تو یه سری آزمون که بین یه سری از مدارس برگزار می شه یه رتبه ی خیلی خوبی آورد.

به طور کلی عادتشه که هی پسرا رو بزنه تو سر ما و هی بگه دخترا نمی تونن.حالا که چنین آدمی رو تصور کردین،می تونین بفهمین که اگه حرفایی که می نویسمو از زبون ایشون بشنوین چی می شه!البته بعضیاشو ها!بعضیاش دیگه عادی شده!آهان راستی یه چیزی!هر روز حقایق بیشتری در مورد این آزمون ریاضی که دادیم بر ما آشکار می شود!(به به عجب جمله ای!):

-خب پس بچه های خوب مدرسه ی شما اینان دیگه؟!اگه خوباش اینان که بدا واقعا فاجعه هستن!

البته شوخی کردم.خب بچه ها من وقتی فهمیدم شما تو این مسابقات قبول شدید و خیلی از مدارس خوب رو پشت سر گذاشتید خیلی خوش حال شدم.البته بچه ها ی اون مدارس هم دارن برای مرحله ی بعد تلاش خودشونو می کنن.خیلی هم بهشون برخورده.مدارسی مثل مدرسه d ### که معمولا رتبه های اول مال اوناست و ممکنه گاهی اوقات بچه های ***هم رتبه ی خوب بیارن.یه چیز دیگه که باید بگم اینه که من دیروز که اینا رو فهمیدم،خیلی خوش حال شدم اما امروز که بررسی کردم و یه چیزهای جدیدی فهمیدم بیشتر خوش حال شدم.اون تیم هایی که مقامشون بهتر از شما بوده(ما بین دخترای پایه اول اول شدیم) همشون بچه های المپیادی بودن.و اون یه گروه دختر هم کلا دوم دبیرستانی بودن!(در این لحظه دهن هر چهار تای ما +خانم مدیر باز موند!)خب یه چیزی هم که من کلا یه بار تو عمرم می گم که اونم همین الانه و از این در بریم بیرون هم تکذیبش می کنم،اینه که دخترا بیشتر از پسرا می تونن موفق باشن!به دو دلیل:

1-      دخترا منظم تر و حرف گوش کن ترن!

2-      دخترا نسبت به پسرای هم سن خودشون بیشتر می فهمن!

مطلب دیگه اینه که شما حتما سال بعد یکی از رشته های المپیادو انتخاب کنید و ادامه بدید.حالا یا ریاضی یا رشته های دیگه.و این رو هم بدونین که بچه هایی که هم زمان هم رو کنکور کار می کنن هم رو المپیاد موفق ترن.

حرف که نسبتا زیاد بود.اما من که کلشو نمی نویسم!مهماش همین اعترافا بود!

این معاون محترم که اومدن و شروع به صحبت کردن،تو همون جمله ی اولی که گفتن از حرصم اون قدر لبمو محکم گاز گرفتم که با خودم گفتم اگه تا دو دیقه دیگه ایشون این جا باشن،لبم کلا کنده می شه!

راستی!برای آزمون بیست و هشتم دعا کنین!الان دیگه داریم یه کم مهم می شیم!واسه مرحله اول که کلا نا امید بودیم.

خاک تو سرت کژدم!چرا خودت نفهمیدی؟!حتما باید بهت تذکر بدن؟!واقعا که!از ذوق زیاد که نمی شه این قدر بی احتیاطی کرد!

به خاطر این امتحان و امتحان های دیگه ای که تو این مدت یه هفته قراره برگزار بشه،قراره تا بیت و هشتم هر روز از صبح تا شب اردو مطالعاتی داشته باشیم.پس تا اطلاع ثانوی منو مرده فرض کنید!چون دیگه وجود نخواهم داشت!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

این آپم چند قسمته که هیچ ارتباطی به هم ندارن کلا!البته قبلا هم آپ چند قسمتی نوشتم اما شماره گذاری کردنش یه کم از بزی تقلید شده!

1-سیزده به در:

من اومدم یه اعترافی بکنم!من تا حالا نمی دونستم سیزده به در چیه!نه این که ندونم رسم و رسوماتش چیه و چرا می رن سیزده به در.نمی دونستم این کاریکاتورایی که چند سال پیش تو مجله ی گل آقا دیده بودم چه معنی ای داشت!

ما که قصد نداشتیم بریم بیرون بساط ناهارو پهن کنیم و بعد هم تا غروب بمونیم بیرون و هی بخوریم!جاتون خالی پا شدیم بریم بیرون یه نیم ساعت تو پارک نزدیک خونمون بشینیم.چشمتون روز بد نبینه!از چهار تا خیابون بالاتر اون قدر ماشین پارک کرده بودن که آدم دهنش باز می موند!اتوبان رسما تعطیل شده بود!اون قدر شلوغ بود و مردم از ترس این که عین یکی دوسال پیش یه دفعه هوا عوض بشه و بارون بیاد اون قدر چادراشونو نزدیک هم برپا کرده بودن که پارک شده بود عین اردوگاه نظامی!ابرو

رفتیم یه بیست دیقه نشستیم و یه کم آجیل خوردیم و یه دور دور پارک قدم زدیم و برگشتیم خونه.اما چند تا نکته می مونه:

الف)(حالا نمی شه یاد تست کنکور نیفتی؟!)عزیزان!گفتن سبزه رو بندازید تو جویی،رودخونه ای،جوبی!اما نگفتن وقتی جوبه خالی بود هم این کارو بکنید که!آخه واسه چی جوبی که خشک شده رو پر سبزه کردین؟!من می خواستم پیشنهاد بدم سبزمونو ببریم مدرسه و بندازیم تو جوب وسط حیاط!اما یادم رفت به مامانم بگم.بعدشم دیدم اون وقت سیزده به درمون می شد چهارده به در!پس گذاشتیمش کنار باغچه تو پارک!

ب)به خدا تا حالا صف دست شویی به این درازی ندیده بودم!حالا تازه بیرون از ساختمون دست شویی حدودا 40 نفر صف ایستاده بودن!تازه هم طرف مردونه این جوری بود،هم طرف زنونه!روی هم حدود پنجاه نفر!

ج)روز سیزده به در اگه عین ما بعد از ظهر رفتین بیرون،ناهار نخورین!مثل من!اون وقت اگه مامان  جونتون هوس کرد علاوه بر موز و آجیلی که از خونه براتون آورده چقاله بادوم(ایراد نگیر!همه مدل می نویسن!اصلش همینه!)و ذرت مکزیکی و آب میوه بخره،با خیال راحت و آسوده بخورید!

د)خواهر من چرا از وسط پیاده رو دراز شدی تو چمنا و داری سبزه گره می زنی؟!آبرو هر چی دخترو بردی!

ه)من گفتم متحول شدم و همه رو با یک چشم می خوام ببینم،اما اولا منظورم همه ی اطرافیانم بود،مثل دوست و فامیل و...

دوما بهم حق بدین وقتی روز سیزده به در که دارم برمی گردم خونه،ببینم کل پیاده رو پر افغانیه و یکیشون دستشو برده بالا تا روسری خواهرمو بکشه،دلم بخواد تک تکشونو خفه کنم!از افغانیا بدم میاد!بدم میاد!بدم میاد!(با دوره تناوب!)

2ـروز اول مدرسه تو سال 89:

خدایی مراسم صبحگاه خیلی باحال بود!بعد از خوندن قرآن:

خانم معاون:یکی بیاد ارائه مطلب.

بچه ها:ناراحت(چرا این جا شکلک سوت زدن نداره؟!)

خانم معاون:خودم انتخاب می کنم!مهسا بیاد!

مهسا:چی بگم آخه؟!

خانم معاون:چه می دونم؟!خاطره ی سیزده به درو تعریف کن.

مهسا:آهان!بچه ها من می خوام در مورد این حرف بزنم که چرا پرنده ها روی یه پاشون می خوابن!

خانم مدیر:اینو تو سیزده به در دیدی؟!

بچه ها:خنده

مهسا:خب!پرنده ها برای این روی یه پاشون می خوابن که پاشون پر نداره و خیس نمی شن!

خانم معاون:تموم شد؟!

مهسا:اوهوم!

خانم معاون:یکی دیگه بیاد!نسترن تو بیا!(تو رو خدا!بین این همه آدم واسه چی بایداین بچه بیاد؟!)

نسترن:می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست،حالا تو عید هم وضعیت ما کلا معلوم شد!امسال عید اصلا سال خوبی نبود.اولش که بابا بزرگم مریض شد....

سومیه:مرد؟!

نسترن:نه بابا!بعد خدا رو شکر اون خوب شد!اما یکی از فامیلامون فوت کرد.بعد مامان بابام همش اون جا بودن و اصلا هم خوش نگذشت و اینا!

دومیه:تکلیفاتو چی کار کردی؟

نسترن:من که همشو دیزوز نوشتم!

مسئولین مدرسه هم که دیدن دیگه داره خیلی ضایع می شه،دست به کار شدن و آخر هم خانم مدیر میکروفونو از دستش گرفت گفت:بچه ها نسترن شوخی می کنه!منظورش این بود که تکالیفشو تو عید و طبق برنامه نوشته !

خانم ک.:خب بچه ها ورزش صبحگاهی!

همه:نه!وای!توروخدا!روز اوله!

خانم ک.:باشه!فقط چند تا حرکت کششی ساده می دم.اول ده تا پروانه برید!

همه:

پارمیدا:این چه کجاش کششیه؟!

من:منظورش اینه که پروانه رو به صورت کششی برید!اگه تونستید!

خانم ک.:خب!حالا بیست تا طناب!

همه:چشم

3-در عروسی پسر عمه هه!

من:سلام!

عمه هه:سلام!

- سلام!

- سلام!

- نه! سلام!

-آهان!نه هنوز هم قد من نشدی!

-نه!سلام!

-سلام!

-سلام!

-ببین من نیش و کنایه نمی فهمم!چی می خوای بگی؟بگو!

- هیچی گردنبند خریدم!

-آهلن!می بینما!یادم رفت بهت بگم مبارکه!مبارکه!

دو روز بعد:

من:سلام!

عمه هه:مبارکه!

من:خنثی

4- روز آخر و خونه ی مادربزرگه!:

رفتیم تو خونه دیدیم پسر عمه ها و پسر عمو دارن نون می پزن!آتیش درست کردن و روشم یه چیزی گذاشتن که می گفتن اسمش ساجه.

محمد(پسرعمم)داشت خمیرا رو با یه چوب مخصوص وردنه می کرد.پسر عمو می ذاشتشون رو ساج و برشون می داشت،کمیل(پسرعمم)هم داشت با خاک انداز(!)آتیشو باد می زد.

حالا من هی می گم این بزغاله جوگیره باورتون نمی شه!خانم با سرعت بی سابقه رفته لباساشو عوض کرده و اومده واستاده کنار محمد و شروع کرده مثلا کمک!آرد و آبو قاطی کرده،بعد نمک گیر نیاورده به جاش تو خمیر قند ریخته!

بعدی رو روش کره مالیده!بعدی رو توش نمی دونم چی چی ریخته!خلاصه!هرچی دم دستش بوده،ریخته تو نون و پخته!

اما یه موفقیت مهم به دست آورد!استعدادش کشف شد!فهمیدیم این بچه تو نونوایی استعداد داره!فقط همینو در نظر بگیرید که نون هایی که درست کرده بود از نون هایی که خمیرشو از نونوایی گرفته بودن خوش مزه تر بود!

5-امتحان ریاضی!:

یه مطلب نوشته بودم که رفتیم آزمون ریاضی دادیم و مراقباش خیلی چرت و پرت می گفتن واینا!

امروز درسا با سرعت یه متر برثانیه بیشتر از نور و با نیشی تا بنا گوش باز اومده تو کلاس ما و می گه بزی!کژدم بیاید!بدوید دیگه!

بزی که کلا نمی دونست چی کار کنه و خیره شده بود به درسا!من هم حس مردم آزاریم گل کرد و سر جام ایستادم و بر و بر نگاه کردم به درسا!اما آخرش حس فضولی بر مردم آزاری غالب شد و رفتم جلو که یه دفعه درسا پرید بغلم!این بار دیگه واقعا ماتم برد!

-          کژدم!کژدم!رتبه آوردیم!رتبه آوردیم!

-          ا ..!چندم شدیم؟!

-          یکی مونده به آخر!خنثی

نه خب واقعا خوب بود!بقیه می دونستن امتحان دارن اما ما دقیقا شب قبلش فهمیدیم.پس عالی بود!

6-محمد متین:

برادرمه با اجازتون!وبلاگشم آپه با اجازتون!

دو روز پیش داشتم یه ایمیل نسبتا رسمی می نوشتم و این آقا هم بغل من نشسته بود.هی دستشو می کوبید رو صفحه کلید!

آخر هم اینو تایپ کرد تا دست از سر من برداشت:

                  حخخ.وو  .جخح-5ر رررتدا    جح=آآ»«\

 

پی نوشت:یه حس غریبی(زیادی ادبی شد!)ته دلم داره می گه پشیمونم که این مدرسه رو به مدرسه ی شاهد و تیزهوشان ترجیح دادم!می ترسم!می ترسم دل سرد بشم و نتونم درس بخونم!

پی نوشت2:چرا من؟!خیلی وقتا از خودم می پرسم چرا من؟!جوابمو بده!چرا من؟دقیقا منظورم صحبت های امروزه!چرا من؟!

پی نوشت 3:عزیزم!نوگل خندان بوستان دین!وقتی ساعت هارو کشیدن جلو،اذان هم وقتش عوض شده!پس واسه چی سر ساعت دوازده و نیم وضو گرفتی و بدو بدو داری می ری تو نمازخونه؟!همین دیروز جلوی سه نفرشونو گرفتم!

 پی نوشت4:یه کلمه پیدا کردم که شاید از این به بعد به جای قورباقه اونو به کار ببرم:شتر!اما نه!هیچی مثل قورباقه تک نیست و هیچی جای اونو نمی گیره!گریه

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

 

خسته شده بودم!

خیلی خسته شده بودم!

خسته شده بودم از این که از یکی اون قدر متنفر باشم که یکی از آرزوهام مرگش باشه.

خسته شده بودم از این که یه نفرو اون قدر دوست داشته باشم که چند سال اون بشه تمام زندگیم.

خسته شده بودم از این که یه نفرو اون قدر دوست داشته باشم که وقتی یه روز نبینمش زندگیم به هم بریزه.

با این که امسال عید اصلا دوست نداشتم برم مسافرت،اما این سفر برام لازم بود.لازم بود تا اون قدر به این سه نفر فکر کنم که کاملا بفهمم همه ی این احساسات بی دلیل بوده.

بالاخره موفق شدم.بالاخره تموم شد!

 

لازم بود که تو این دوهفته نفر اولو بیشتر ببینم و از دو نفر بعدی دور بمونم.

 

حالا می تونم بفهمم که یه زمانی چه قدر بی فکر بودم!(هر چند هنوز هم هستم!ولی نه به اون شدت!)

 

حالا می تونم بفهمم همه رو می شه به یه اندازه دوست داشت.می شه از هیچ کس متنفر نبود.می شه همه رو بخشید!

 

چه قدر احساس سبکی می کنم از این که دیگه نمی رم تو فکر.از این که از هیچ کس کینه به دل ندارم.

 

موفق شدم!بالاخره موفق شدم!دوست دارم صبح تا شب به خودم تبریک بگم!هورااا...!موفق شدم!هورااااا...!

 

خیلی خوش حالم!بیش تر از اونی که بشه فکرشو کرد!

 

خدایا!چه قدر تنفر و بیش از حد دوست داشتن احساسات مزخرفین!راست می گن که تو هرکاری باید تعادلو رعایت کرد!

خیلی خوش حالم!خیلی....!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

نیشخندسلام!من فکر می کردم تو عید فقط من نیستم اما مثل این که هیچ کس نیست!

به هر حال!می خواستم خاطره ی عروسی رو بنویسم اما وقتی از شدت بی اینترنتی روی کاغذ نوشتمش تا یادم نره,دیدم خیلی جالب نشد.حالا خاطره ی این دو سه روزو می نویسم.

6 فروردین تولد بابام بود.علاوه بر این فردای عروسی پسرعمم هم بود.پسرعموم تصمیم گرفته بود با گوشت قربونی ناهار درست کنه.ما هم گفتیم بذار یه کمکی بکنیم.خلاصه هر کس مشغول کاری شد.عمم داشت نمی دونم چی چی سرخ می کرد!من و مامانم داشتیم سیب زمینی خرد می کردیم.سر پاک کردن سبزی هم دعوا بود!نه از اون دعوا ها که همه بگن من پاک می کنم!هر کسی داشت سبزی رو پاس می داد به یکی دیگه!

پسر عمو هم داشت گوشت خرد می کرد.سبزی رو هم انداختیم گردن خودش!

این وسط بابامو فرستادیم بره برا تولدش کیک بخره.مامانم هم رفت و من موندم نگه داشتن محمد متین!

نی ساعت بعد بالاخره آقا خوابیدن و میثم(پسرعمم)رو هم راضی کردیم بره قارچ خرد کنه.نصف قارچا رو خرد کرده بود که من هم رفتم کمکش.قارچا که تموم شد محمد متین خان هم از خواب بیدار شد رفتم اونو بخوابونم وقتی برگشتم دیدم میثم داره پیاز خرد می کنه و آواز می خونه!عمم هم اومده سر ذوق و داره از همه فیلم می گیره. گفتم من هم بی کارم.میثم هم که می گه این پیازا زیاد تلخ نیست و اشک آدمو در نمیاره نشستم من هم کمک کردم.حدود دو کیلو پیاز بود.به خدا!یکیشو بریدم.همین کافی بود که شروع کنم به اشک ریختن! دو دیقه بعد این بزغاله ی جو گیر طبق معمول با یه شاخه ی دراز که از حیاط چیده بود اومد:

- اکسپکتوپاترونوم!

میثم:بسم الله!

حنانه که بعد از بزغاله اومد تو اتاق:ااااا....!آبجی کژدم!چرا گریه می کنی؟!

میثم:من هم می گم گریه نکن.گوش نمی ده به حرفم!

من:آره بابا یاد بدبختیام افتادم دارم گریه می کنم.راستی قبول نیست!من تو همه ی فیلما از وسطای فیلم بودم!همش داشتم محمد متینو می خوابوندم!

میثم:یاد یه خاطره ای افتادم!یه بار تو بچه بودی حدودا یکی دو ساله.من هم تقریبا سیزده – چهارده سالم بود.ممامانت اینا رفتن بیرون و تو رو سپردن به من.تو هم شروع کردی گریه کردن و هرکاری کردم ساکت نشدی.من هم یه سیلی زدم دم گوشت گفتم حالا دیگه الکی گریه نمی کنی!

من:من می کشمت!به همه می گم اصلا!

خلاصه همه یفامیل اومدن جمع شدن خونه ی مادربزرگه.بزغاله و عطیه و حنانه هم کلی بادکنک خریدن.

که البته تقریبا همشو من باد کردم.حدود چهل تا بادکنک!دیگه آخراش داشتم می مردم!

یه سری از بادکنکا رو گذاشتم تو هم,یه سریا رو هم توش زرورق ریختیم. تو یه بادکنک هم پر نقل کردیم که رو سر تازه عروس ترکوندیمش!

ناهارو که خوردیم,بادکنکا روچسبوندیم به در و دیوارو بعد کیک رو آوردیم.باید 42 تا شمع روشن می شد!

پسرعمم و پسر عموم دو تایی شمع هارو روشن کردن.وقتی بابام شمعارو فوت کرد و ما هم بادکنکای زرورق دارو رو سرش ترکوندیم,عمم گفت:ای وای...!من فیلم نگرفتم!

واسه بادکنکا که کاری نمی شد کرد اما دوباره شمعارو ر.شن کردن و بابام دوباره فوتشون کرد.

حالا با هر اتفاقی که میفتاد هی این میثمه می گفت:پارسال بودی دوساله!امسال شدی سه ساله!چندتا بهارو دیدی؟!چند تا بهارو دیدی؟!

بعد از این,همه ی بادکنکا رو در عرض دو دیقه ترکوندیم!چند دیقه بعد هم همه با هم یه عکس گرفتیم و تولد هم تموم شد!

 

یه خاطره ی دیگه!

من یه پسر عمه دارم که تو بچگی هم اون شیر مامان منو خورده هم من شیر مامان اونو خردم.به خاطر همین هم خواهر و برادر به حساب میایم.البته شرایط خاصی داره که خیلی پیچیدس و کلا به سرتون نزنه برا بچه هاتون چنین کاری بکنید!

خلاصه!ایشون بیست و سه روز از من کوچکتره اما شناسنامشو چند ماه بزرگتر گرفتن و یه کلاس بالاتر از من درس می خونه.حالا هر وقت منو می بینه هی می گه من از کژدم بزرگترم و پز می ده!چند روز پیش هم اس ام اس زده بود که تو غلط می کنی از من بزرگتری!

سر سفره ی شام,خونه ی عمم:

بنیامین:خرم دره تمدن 8هزار ساله داره!

من:خرم دره جسد 8 هزار ساله داره!

بابام:خرم دره جسد داره,سراب خط میخی داره!

بنیامین:تهران که تمدن 8هزار ساله نداره!

من:مگه من تهرانیم که اینو می گی؟!تو برو به حموم خونتون برس که باید از تو دستشویی رد بشیم تا بتونیم بریم توش.

بنیامین:خنثی

من:آهان!به گلخونتون هم برس که پنجره نداره!

بنیامین:اون گلخونه نیست!کمد دیواریه!

من:گلخونس!فاضلاب داره!

بنیامین:نداره!مامان!مگه فاضلاب داره؟!

عمم:آره داره.

من:نیشخند

بنیامین:اصلا من از تو بزرگترم!

من:حالت خوب نیستا!ببین! من از تو بزرگترم.من خودم واسه خودم سوپ کشیدم اما برای تو کس دیگه ای سوپ کشید!تازه کوچکترا تحملشون کمتره,؛زودتر غذا می کشن!

بنیامین:حالا ببینیم!تو هم اول قراره برنج بکشی دیگه!

میثم:زهرا الف سه ساله از تهران نخود های سوپشو جدا می کنه!

من:خدا رو شکر نه اسمم زهراست.نه تهرانیم!

بنیامین:برنج بکش دیگه.

من:من نمی خورم!

دو دیقه بعد:

بنیامین:کژدم! بکش دیگه!

من:گفتم که نمی خورم.

چند دیقه بعد:

بنیامین:علی!من گشنمه!

من:نیشخند

میثم:کژدم الف سه ساله از سراب!چرا برنج نمی کشی؟!

من:نمی خورم

بنیامین:برای من دلستر بریز....نه نه!خودم می ریزم.من بزرگ شدم!آهان اصلا نمی خوام هنوز کژدم نخورده!ا...اصلا من چرا دارم با بچه بحث می کنم؟!بده من اون دلسترو!من گشنمه!

من:بشقابتو بده کوچولو برات برنج بکشم!

بنیامین:آقا اصلا من از کژدم کوچک ترم!خرم دره هم تمدن 8هزار ساله نداره!

من:کاش صداتو ضبط می کردم!بالاخره اعتراف کردی؟!

بنیامین بعد از خوردن غذا:کی گفته من از کژدم کوچکترم؟!

من:حرف نزن!دو سال سربازی داری,یه سالم قراره پشت کنکور بمونی!تازه این حد اقلشه!

عمم:چرا یه سالم پشت کنکور بمونه آخه؟

بنیامین:سربازی که معافم!کنکورم رد نمی شم.به رشته ی دام پزشکی هم راضیم!

.

.

.

و این بحث تا ابد الزمان ادامه دارد!

کمیل:اون مسئله هه رو حل کردی کژدم؟

من:روش فکر هم نکردم اصلا!

کمیل:آره بابا تو نمی تونی حلش کنی!من از دفرانسیل پیش دانشگاهی پیداش کردم.

من:حالا دیگه عمرا ازت جوابشو بخوام.

کمیل:باشه حالا!بیا اینو ببین.

من:عمرا!امکان نداره.

کمیل:این به اون ربط نداره!بیا ببین!

بنیامین:چرا منت می کشی؟!ما خودمونو می کشیم به ما جواب بدن,حالا تو داری به این کمک می کنی,این نمی خواد!

کمیل:من نمی دونم دیگه!می ذارمش رو میز اگه خواستی بیا برش دار.

من:امکان نداره!

موقع اومدن از خونه ی عمه:

میثم:دایی کفشاتونو جفت کردم.کژدم!نرو اون ور همه کفشای شما این طرفه.

من:مال من که اون جاست.

میثم:از کی تا حالا کفش پسرونه می پوشی؟

من:پسرونه نیست!کاملا دخترونس!

بزغاله:پسرونه نیست!کتونیه!

دو دیقه بعد:

کمیل:از کی تا حالا این کفشا دخترونه شده؟!

من:اینا از اولش دخترونه بود!شما برو دیفرانسیل پیش دانشگاهیتو بخون!(البته پیش دانشگاهی نیستا!فوق لیسانس ریاضیشو تازه گرفته.ایشششششش ...!با اون اسم پایان نامه ی مسخرش!)

 

 

پی نوشت:

1- می دونم خیلی پر رو ام!

2- تو خرم دره جسد 8 هزار ساله پیدا کردن, می گن ذتمدن 8 هزار ساله داره!معلوم نیست طرف از کجا اومده بوده اون جا مرده!

3- خیلی بی انصافیه که تو فامیل ما دختر این قدر کمه!کلا من یه خواهر دارم که 10 سالشه,یه دختر عمه که 8 سالشه,یه دخترخاله که یک و نیم سالشه و یه دختردایی که 1 سالشه!اووووو....!(گریه بچه!)

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()

 سلام!

چهار روز بعد نوشت:عروسی خوش گذشت.می نویسم خاطرشو.سال صبر و استقامت مبارک!

دارم ترک نت می کنم!نه این که برم و دیگه نیاما!نه!می خوام یه ساعت در روزو ترک کنم.

آقا من یه سوال فنی دارم!شما چرا بحث نوستالژی رو چند وقت پیش راه انداختین؟

من به در و دیوار هم نگاه می کنم یاد گذشته هام میفتم!بعضی وقتا خیلی بده می دونم اما چه میشه کرد دست خودم نیست!

حالا که اومدیم خونه ی مادر بزرگام کلی خاطره اومده تو ذهنم.مخصوصا این که من سالی حداکثر یک ماه میام به زادگاهم که کل فامیلمون اون جا زندگی می کنن.البته تو این آپ خونه مادر پدرم رو می نویسم.

خونه ی مادربزرگا همیشه پر از خاطرست.از در که می رم تو اولین چیزی که مبینم یه گوشه از حیاطه یاد یه خاطره ی بد میفتم.یاد اون روزی که با دوست بابام رفته بودیم پارک که زنگ زدن و گفتن عمم فوت کرده و ما با بیشترین سرعت خودمون به خونه ی مامان بزرگم رسوندیم و همون قسمت حیاط همه اومدن بیرون.بیشتر از این دوست ندارم  بهش فکر کنم.

جلوتر که می رم در دست شویی پیداست!یاد اون روزی میفتم که  پسر عموی مسخرم دور کلیدو با شیلنگ آب شسته بود و آب رفته بود تو کلید و چند بار منو برق گرفت!

جلوتر که می رم,حوض وسط حیاط پیداست.حوضی که با این که سوراخه هر چند وقت یک بار توشو آب پر می کنیم می ریم توش بازی می کنیم.اون طرف تر درخت فندقه که هر سال تابستون کلی خودمونو می کشیم که ازش فندق بچینیم!

از پنجره ی رو به حیاط,هال دیده می شه.یه طرف هال همیشه جاییه که وقتی هر کدوم از اعضای فامیل مریض می شن,رخت خوابشو اون جا پهن می کنیم.یه زمانی میثم(پسرعمم) به خاطر دیسک کمرش اون جا می خوابید تا استراحت کنه و ما اون قدر بالا سرش وراجی می کردیم که  بیچاره از خوابیدن پشیمون می شد!دو سال پیش هم عمه ی خدابیامرزم اون جا می خوابید.سرطان داشت.پدربزرگم هم وقتی من دوماهم بود به خاطر سرطان فوت شد.من هم این جوری می میرم.نه؟!زیادی غمگین شد!

پشت هال یه اتاقه که کمتر ازش استفاده می شه.بیشتر تو تاقچش قندون می ذارن و چند تا عتیقه!

خونه قدیمیه دیگه!پر از اتاق.یه کم اون طرف تر یه اتاق دیگس که توش یخچال و جارو برقی رو گذاشتن و بیشتر نقش راهرو داره!

اون طرف تراتاق پشت پذیراییه.وقتی پسر عمه ها دور هم جمع می شن,اون جا تبدیل می شه به سالن کشتی و دخترا هم (که فقط سه نفریم)چاره ای ندارن جر تماشا چی بودن!

ما هم بعضی وقتا اون جا پانتومیم بازی می کنیم!

تو پذیرایی هم که معمولا مهمون می ره.البته وقتی کل خانواده یه جا جمع می شیم تو هال جا نمی شیم اما همه منتظرن یکی بره تو پذیرایی تا دنبالش برن!این خونه ی باحال و پر از خاطره مدتی بود که متروک بود!اما امسال دوباره اومدیم این جا.یه بار بزغاله(خواهرم)بهم گفت بیا تو ساختمون این طرف حیاط.(اون طرف هم دو تا اتاق هست)

یه تلفن بهم نشون داد و گفت ببین این چه قدر قدیمیه!گفتم:برو بچه!این مال خونه ی عمس.مدلش قدیمیه.یه کم که این طرف و اون طرفو نگاه کردم دیدم همه ی وسایل خونه ی عمم اون جاست.رو یخچال چند تا از اون آهن ربا های شکل دار بود.وای که من چه قدر با این آهن رباها بازی می کردم.این هندونه هه رو ببین!به خودم قول داده بودم دونه هاشو ازش نکنم!اینی که شکل چلوکبابه هم همیشه دهنمو آب می انداخت!

دنبال عکس برگردونایی می گردم که از آدامس درآورده بودم و چسبونده بودم به یخچالشون.

هر دفعه که می رفتم خونشون با احسان(پسرعمم)می رفتیم سر کوچه و برام آدامس می خرید.خودش می گه هر دفعه می بردمت تا سوپرمارکت راه دو دیقه ای رو نیم ساعته می رفتیم!بس که می دویدی این ور و اون ور!

تو اون اتاق آلبوم عمم بود.یه سری عکس هم از من داشت.یاد چندتا از خاطراتم افتادم!

دیگه نمی تونم براتون بنویسم!فعلا خداحافظ!

بی ربطانه ها:

1- محیا!گفتی ابهری هستی؟این تابلوی «لطفا با لبخند وارد شهر ما شوید»تون منو کشته!همیشه با این حالت می ریم تو شهرتون: خونه ی عمم اینا خرم درس می شناسی که؟

2- یه نظر خواهی:شاید تو یکی از آپ هام اعضای فامیلو معرفی کنم.البته به درد شما ها نمی خوره!چی کار کنم؟بگین دیگه!

3- این اولین بار تو عمرم بود که دوست داشتم عید تو تهران بمونم!شاید به خاطر این که قبلا فکر می کردم تو تهران تنهام اما الان دیگه این جوری نیست!

4- فردا عروسیه پسر عممه.تازه همسایه ی مامان بزرگم اینا هم دعوتمون کرده عروسی پسرش

چه قدر خوشیم فردا!

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/۳ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()


Design By : Pichak