راسپینا
فصل طلایی
تو سریال قهوه ی تلخ(چرا خبری ازش نیست؟!)،سیامک انصاری یا همون مستشار خودمون یه دیالوگ داره که زیاد تکرارش می کنه.یه چیزیه تو این مایه ها: «یه نفر دیگه،یه جای دیگه،یه کاری کرده اون وقت شماها اومدید یقه ی منو گرفتید؟!» سه نفر دیگه با هم دعواشون شده،اون وقت یه نفر چهارمی از دست من دلخور شده! سه روزه اعصابم رو ریخته به هم! یعنی چی آخه؟! نه خدایی یعنی چی؟! طرف تا میگه من از فلانی خوشم میاد همه بلافاصله میگن:عه!به سلامتی!کی ایشالا شیرینیش رو بخوریم؟! بعد هم یه نگاه معنی دار به هم می کنن و ...! حالا خدا نکنه اون فلانی فامیل باشه!بلافاصله یه ضرب المثل هم از خودشون درمیارن که مثلا:آره!عقد «پسرعمه ی دخترخاله ی شوهر عمه» و «برادرزاده ی زن پسرخاله ی دختردایی» رو تو آسمون ها بستن! حتما باید بگه به چشم خواهری یا برادری تا شاید،اونم شاید یه عده دست از سرش بردارن! مگه چه اشکال داره آدم فلان فامیلشو دوست داشته باشه؟مثلا چه میدونم؟الان یه چیزی می نویسم یه عده یه برداشت دیگه می کنن!والا! یکی از بچه های کلاسمون یه برادر داره که الان چهارم دبیرستانه ، پارسال به همه می گفت برادرم سی سالشه،ازدواج کرده،دو تا هم بچه داره! آقا اصلا خود من!تا یکی از هم کلاسی هام میگه داداشت چه طوره،میگم خجالت بکش!تو به داداش من چی کار داری! حالا داداشم یه سال و چهار ماهشه ها! حالا باز اینا که خوبه!طرف میاد از دانشگاه میرسه خونه،میگه فلان استادمون خیلی آدم خوبیه. هنوز حرف از دهنش بیرون نیومده،هر کی تو اون خونه هست،از پسر 2 ساله گرفته تا پیرزن نود و نه و نیم ساله،می پرسن:استادتون زنه یا مرد؟! حالا خدا نکنه استاد مذکور از جنس مخالف باشه!اول آمار کل زندگی طرف رو در میارن و بعد هم کلا دو حالت بیشتر نداره: یا طرف رو تحریم اقتصادی و اجتماعی و جغرافیایی و تاریخی و دین و زندگی و ... می کنن که تو بیجا کردی عاشق استادت شدی،یا هر جور شده واسطه ی امر مثلا خیر میشن و استاد احتمالا ترشیده رو می اندازن به دانشجوی بدبخت! یا از اون بدتر: دانش آموز بیچاره از مدرسه میرسه خونه،شروع می کنه با شور و شوق تعریف کردن که امروز فلان معلم از من تعریف کرد. یا فلان معلم مون منو خیلی دوست داره. خب اگه منطقی به قضیه نگاه کنیم اولین فکری که باید به ذهن همه برسه اینه که حتما این دانش آموز درسش خوبه.یا حداقل امروز نمره ی خوبی گرفته و پیشرفت داشته. اما... همون دانش آموز بیچاره اگه پسر باشه جواب می شنوه که:معلم تون دختر داره؟ و اگه پسره آمار معلمش رو داشته باشه وجواب مثبت باشه :چندسالشه؟حتما قراره دخترش رو بندازه بهت! و این است قیافه ی آن دانش آموز: البته اگه انسان با جنبه ای باشه: و... اگه دختر باشه جواب می شنوه که:معلم تون پسر داره؟ و اگه دختره آمار معلمش رو داشته باشه وجواب مثبت باشه:چندسالشه؟حتما تو رو برای پسرش میخواد! و این است قیافه ی این یکی دانش آموز: و البته اگه اینم با جنبه باشه: نخند!برو به فکر نسل خودت و نسل های آینده باش! از زمان های قدیم گفتن :«مستمع صاحب سخن را بر سر شوق آورد.» حالا من نمی دونم مثل شیربرنج به صورت طرف مقابل ذل زدنم باعث شوق و ذوق طرف میشه یا این که سرم رو اون قدر می اندازم پایین که با بدنم زاویه ی 90 درجه می سازه و با زمین زیر پام موازی میشه! چه قدر حرف دارن این مردم! پ.ن.:پوزش می طلبم به علت پست های خصوصی متعدد!دیگر به این شدت تکرار نمی شود! پ.ن.2:«غباری که از تو نشسته روی قلبم /بارون چیه؟ سیل نمی تونه بشوره./زخم که نه،جدایی از تو دلخراشه/یاد تو مثل خوره مثل بوف کوره...»بعد از نوشتن پست خصوصی دوم به این مطلب پی بردم! بعد از ظهر آخرین جمعه ی سال 89 تو خونه ی مامان بزرگ اینا دور هم جمع شده بودیم و داشتیم نون و ماست تناول می کردیم! مامان بزرگ یه لقمه هم واسه من گرفت با ماست اضافه! از دور تا دور لقمه گاز می زدم که یه وقت ماستش نریزه! من داشتم با بدبختی لقمه مو می خوردم و دایی مهدی هم زل زده بود به من وعزمش رو جزم کرده بود که لقمه ی مبارک را کوفتم کند! دایی مهدی: خوش مزه س؟ من:هوم! - نون و ماست دوست داری؟ - هوم! - ماستش زیاده؟ - هیم! - مواظب باش داره می ریزه! - اوهوم! - ماستش هم خوش مزه س؟ - اهین! - نونش خشک نیست؟ - هام! - خیلی خوش مزه س؟ . . . تا این که مامانم گفت:کژدم!هر وقت بلند شدی یه چای واسه من بیار. دیدم آخرای لقمه س و همین جوری داره ماستش میریزه.گفتم:باشه!بذار این لقمه رو تموم کنم،بعد بلند میشم میارم. از این جا به بعد بود که دایی محسن هم وارد بحث شد! دایی محسن:آدم حرف مامانش رو گوش می کنه! من:هوم! دایی مهدی:کژدم!نون و ماسته خیلی خوش مزه س؟! من:اوهوم! دایی محسن:وقتی میگه بلند شدی برام چای بیار،تو باید همون موقع از جا بپری! من:اوهوم! دایی مهدی:یعنی واقعا خیلی خوش مزه س؟! من:هعی! دایی محسن:کژدم خجالت بکش!یعنی تو نمی دونی که اگه مامانت میگه پاشدی برام چای بیار تو باید همون لحظه بلند شی؟ من:چرا! دایی مهدی:نون و ماست خیلی دوست ... لقمه رو دادم دست دایی مهدی و گفتم:«دایی مهدی!تو بیا این لقمه رو بگیر بخور».بعد هم از جام بلند شدم و رو به دایی محسن گفتم:«من هم همین الان میرم واسه مامانم چای بریزم!» پی نوشت:عجب عیدی بود عید امسال! از یه محیطی که با تلاش خودت توش شناخته شدی,همه فقط خودتو می شناسن و نه خانواده تو,میری یه جایی که بعضی وقتا اگه مامانت کنارت نباشه جواب سلامت رو هم نمیدن! حس خوبی نیست!










| Design By : Pichak |









