راسپینا

فصل طلایی

خسته شدم!

جدی میگم،خسته شدم!

خسته شدم از این نظم مسخره!از این که هر روز صبح ساعت پنج و نیم با سر و صدای لونا از خواب بیدارشم،تا ساعت شیش سعی کنم دوباره بخوابم،ساعت شیش بالاخره از جام بلند شم،تا ساعت شیش و نیم حاضر بشم،هر روز از زیربار صبحونه خوردن در برم، بیست دیقه به هفت برسم مدرسه، با بچه ها برم تو اون کلاس خالیه،چرت و پرت بگیم و بخندیم و بعد هم بریم سر کلاس ها.

خسته شدم از این که همیشه سر کلاس حسابان روم نشه تو چشم معلم نگاه کنم،سر کلاس زبان سعی کنم جزء شاگرد تنبلا حساب نشم،سر کلاس فیزیک ،معلم فیزیک مون ته ماژیک رو بکنه تو دهنش و من تمام مدت تلاش کنم قیافه م عوض نشه، سر کلاس جبر دستم رو بلند کنم و جواب های غلط بدم و بعد هم تا آخر زنگ کله م رو موازی با نیمکت نگه دارم. خسته شدم از این که سر کلاس های هندسه تمام مدت پای تخته باشم و سعی کنم درس رو همون جا یادبگیرم تا توجیهی برای درس نخوندنم باشه. خسته شدم از کلاس های عربی که حس می کنم برام هیچ فایده ای نداره و فقط دم آزمون جامع ها عین آدم تست می زنم که یه وقت درصدم پایین نشه،معلمه ازم درس بپرسه،بفهمه من هیچ وقت عربی نمی خونم. خسته شدم از کلاس های زبان فارسی و ادبیات که مدام با آتوسا و نگار و شادی سر تعداد واژه ها و تکواژ ها بحث می کنیم یا سعی می کنیم از معلم مون سوال های فیلسوفانه بپرسیم. خسته شدم از کلاس های زبان که همه ش دارم سعی می کنم سرشون نخوابم و به درس گوش بدم. از کلاس ها شیمی هم خسته شدم.درس های تکراری، شوخی های تکراری،خندیدن سر کلاس،خسته شدم از این که شیمی نمی خونم.از کلاس های ورزش هم خسته شدم.تعداد بچه ها خیلی زیاد شده.تمام مدت باید مراقب باشیم دست و پامون نره تو دهن هم.خسته شدم از زنگای دینی که تمام مدت باید حواسمون باشه بحث رو سیاسی نکنیم.

اصلا خسته شدم از این که هر روز هر روز پاشم برم مدرسه و اصلا غیبت نداشته باشم.

خسته شدم از این که به بابام قول دادم ناهار بخورم!خسته شدم از حرف های راننده سرویس مون.از این که هر روز از دست یکی شاکیه و همه رو به من میگه.خسته شدم از پشت سر هم بوق زدنش.

خسته شدم از این که تنها سرگرمیم همین وبلاگ و چهار تا سایته و نهایت تنوعش اینه که مثلا امروز به جای 4 تا وبلاگ،5 تا وبلاگ بخونم.خسته شدم از این که عادت درس خوندن درست و حسابی از سرم پریده و کلا درسامو رو هوا می خونم. خسته شدم از این که شبا سر یه ساعت خاص خوابم ببره و دوباره فردا صبح همه چی همون جوری باشه.

خسته شدم از این که هر شب مامانم نیم ساعت با نگاه عاقل اندر سفیه بهم خیره بشه سر این که چرا دارم پیاز های غذامو جدا می کنم یا چه جوری می تونم لوبیا پلو رو بدون لوبیا بخورم.خسته شدم از قدغن بودن سوسیس و کالباس و نوشابه و چیپس و پفک و شیرینی و بستنی.

حسته شدم از مزه های تکراری،از غذاهای تکراری،از دوست نداشتن های تکراری.من نمی فهمم مردم چه جوری می تونن هر هفته یا نهایتا هر ماه یه غذا رو بخورن و هردفعه از خوردنش لذت ببرن!من دیگه حتی پنیر پیتزا هم دوست ندارم!

دوست دارم زندگیم غیر عادی باشه!اون قدر مشغول باشم که وقت سرخاروندن نداشته باشم.دلم می خواد هرشب یه گوشه ی خونه با یه کتاب یا یه مداد تو دستم خوابم ببره و صبحا که بیدار میشم نیم ساعت به یه نقطه ذل بزنم تا بفهمم دقیقا کجام و بعد هول هولکی از جام بپرم و تند تند حاضر بشم و آخر هم از سرویس جا بمونم! دلم می خواد با دو چرخه برم مدرسه! یا با اتوبوس یا اصلا پیاده.دلم می خواد ساعت پنج بعد از ظهر یه دفعه ضعف کنم و تازه یادم بیفته که ناهار نخوردم.

دوست دارم هر روز یه ابتکار بزنم و یه غذای خیلی ساده درست کنم و بخورم.اصلا دلم می خواد اون قدر خوراکی های ناسالم بخورم که معده درد بگیرم دوباره.

دوست دارم دیر برسم مدرسه،کتابامو جا بذارم، گوشه ی کلاس یه لنگه پا وایستم،برم پای تخته تمرین بلد نباشم حل کنم.حداقل سر یه کلاس شاگرد تنبله باشم.تکلیف ننویسم،دلم می خواد کلاسارو بپیچونم بعد بشینم یه گوشه تست حسابان بزنم.دوست دارم گوشی ببرم مدرسه،سرکلاس هی به معلما اس ام اس بدم‘حواس شون پرت بشه!دلم می خواد برای یه بار هم که شده سردسته ی بچه شر های مدرسه باشم! کلاسو بذارم رو سرم،سقف مدرسه رو بیارم پایین.دوست دارم معاونا و معلما و مدیر مدرسه سایه مو با تیر بزنن! دلم می خواد سر امتحانا مراقب هی بهم تذکر بده که سرت تو برگه ی خودت باشه! دوست دارم یه برگه ی نیمه سفید تحویل معلم مون بدم،بعد که پرسید چرا،بهش بگم بلد نبودم.

خلاصه این که خسته شدم واقعا!

قبل از همه ی پ.ن. ها:خوش به حالش!

پ.ن.:هفته ی سختی بود.هم زمان با 4 نفر درگیر بودم!خب خوشبختانه سه تاش حل شد!چهارمی هم حل میشه.اصلا نشد هم نشد! کی اهمیت میده؟!البته همه ش تجربه بود.مطمئنا تو رفتارم تغییراتی خواهم داد.البته این بیت به ما روحیه داد عجیب:رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.با تشکر از فرستنده!

پ.ن.2:تصمیم داشتم بزنم زیر اون قوله اما دیگر نمی شود!مجبورم برم یه جایی! یحتمل ماجراشو خواهم نوشت!مهم اینه که مامانم باور کرد حرفمو!امید است ضایع نشویم! البته تو این مورد صلاح این است که ما ضایع شویم! اصلا بی خیال!تا خدا چی بخواد!

پ.ن.3:ملت دارن میرن عروسی!برن!من به ملت چی کار دارم؟!من فردا مرحله اول شیمی دارم!اصلا به من چه که همه تصمیم گرفتن عروسی هاشونو بندازن 4 اسفند؟!

پ.ن.4: من هم چنان به اون ویژگی به عنوان یه ویژگی مثبت نگاه می کنم. ولی خب باشه!چون تویی سعی می کنم همیشه اون جوری نباشم!نمونه ش هم همین پست! پیشرفتم خوب بود استاد؟!نیشخند(خب از فردا این جا میشه مکان عزاداری!شوخی کردم!ببخشید!)(مخاطب خاص جان!الان فهمیدی منظور منو؟!قضیه ی دارن شان!)

پ.ن.5:اینم از این(الان ذوق کن بغل دستی!(چه قدر دارم برای مخاطبین خاص می نویسم!(البته بغل دستیش ایهام داشت فجیع!))):

پ.ن.6:آخی!بمیرم!این بچه تو بغل من خوابش برد!(برادر را می گوییم!)

پ.ن.7:اینم برای یه مخاطب خاص دیگه!من این متن رو چند روز پیش نوشتم!نه الان!

پ.ن.8:این می تونه آیا یه بازی وبلاگی باشه؟بنویسید دیگه!

پ.ن.9:حالا هی من برم تو وبلاگ این و اون،هی ببینم یا طرف وبلاگش رو کلا حذف کرده یا تصمیم داره حذف کنه یا نوشته دیگر نخواهم نوشت!خجالت نکشیدا!هی ببندید این وبلاگا رو!دارم فکر می کنم من می تونم رو تصمیمم بمونم و حداکثر تا سه ماه دیگه بنویسم یا نه؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط کژدم نظرات ()


Design By : Pichak